در این مراسم اختتامیه اتفاقات جالبی می افتد که جون می دهد برای نوشتن در صفحه لبخند آزاد. در صعود سراسری آزادکوه چند سال پیش که من هم در آن شرکت داشتم شرایط میزبانی دوستان مازندرانی از هر جهت خوب بود و جای شما خالی خیلی خوش گذشت. در اواخر مراسم اختتامیه یکی از دوستان همدانی که پهلوی من نشسته بود به من گفت که خوب است که یکی از ما به عنوان نماینده کوهنوردان برود پشت تریبون و از میزبانان تشکر کند. من هم گفتم که سرپرست ما جون می دهد برای این کار اگر چه کمی تا قسمتی لهجه دارد ولی تابخواهی سروزبون دارد. رو کردم به «اون» و گفتم برو این کار را بکن. با حالتی سرد گفت که نیازی به این کار نیست. دوباره دوست ما اصرار کرد و گفت ای بابا کار سختی نیست خودت برو و چند جمله بگو. من هم رفتم و با کسب اجازه از حضار این کار را کردم. بعد از خاتمه مراسم چون این کار، کار تازه ای بود بنده را خیلی مورد لطف و تشویق قرار دادند ما هم در پوست نمی گنجیدیم که ناگهان چشمم به «اون» افتاد که رنگ صورتش تا فرق سر عریانش شده بود عینهو لبو و در حالی که صدایش می لرزید گفت: اصلاً حرمت نگه نمی داری اصلاً رعایت سرپرستی را نمی کنی کی به تو اجازه داد که بروی و صحبت کنی مگر سرپرست نداشته بیدی؟ پس من اینجا چه کاره بیدم؟ و و و ... خلاصه دردسرتان ندهم تا یک سال بعد من عقوبت این کار را پس می دادم و «اون» هر وقت در جلوی جمعی به من می رسید با آن لبخند ملیح همیشگی می گفت تو که ماشاءالله ماشاءالله خیلی خوب نطق می کنی و به زبان بی زبانی می گفت که بدون اجازه «اون» هیچکس بناید پلک بزند.