دریاچه گهر 88 26/6/88
برگرفته از خامه گهربار زنده ياد نظام وفا
دریاچه گهر
استان لرستان
پنجشنبه ۲۶/۶/۸۸
گزارش امسال من از «دریاچه گهر» نمی تواند راهنمای کسی برای رفتن به گهر باشد. زیرا فقط یک گزارش از برنامه ای اجرا شده است برای این منظور بهتر است به گزارش های دریاچه گهر در سالهای پیش به خصوص گزارش سال 86 مراجعه شود.
امسال هم دین خود را به دریاچه گهر ادا کردم!! در این سالهای اخیر انگار که رفتن هر ساله به دریاچه گهر برای من وظیفه شده و اصلاً فکر نمی کنم که تکرار آن ملال آور باشد. به چند دلیل: اول اینکه در فصل تابستان که زمان مجاز رفتن به گهر است، آنقدر طبیعت گرد از جای جای ایران به آنجا می روند که می شود گفت گهر یک کنگره ملی کوهنوردی است. در آنجا با عده بسیاری از هم میهنان با لهجه های گوناگون می توان آشنا شد. دلیل دیگر این است که رفت و برگشت به گهر از اهواز کاری آسان و کم هزینه است. به قول بچه ها در سه سوت برنامه اش را ردیف می کنم.
در آخرین روزهای تابستان تصمیم گرفتم که به گهر بروم. به هر کس که پیشنهاد دادم همراه نشد. ناچار به تنهایی رفتم. به این امید که در دریاچه و مسیر آن تنها نخواهم بود. چهار شنبه از اهواز حرکت کردم و عصر به دورود رسیدم. در دورود رفتم به چهارراه برق و سوار یک سواری شدم و غروب در سرچشمه بودم. در سرچشمه به جز یک «دکه دار» و عده ای «مکاری» کس دیگری آنجا نبود. ماه رمضان کار خودش را کرده بود. شب را همانجا خوابیدم و صبح از ساعت 4 در کیسه خواب چشم به راه همنورد ماندم. سرانجام ساعت 7 گروهی آمدند که به محض ورود وارد معامله با مکاری های آنجا شدند و یک الاغ برای بردن کوله هایشان اجاره کردند و راه افتادند. من هم بلند شدم و تا آماده حرکت شدم نیم ساعتی طول کشید. از الاغ گرفتن آنها متوجه شدم که آدمهای چابکی نیستند و به آنها خواهم رسید. همان طور هم شد. نیم ساعت بعد به نزدیکی آنها رسیدم و بوی سیگارشان به مشامم رسید. آنها هشت نفر بودند که در هر لحظه چهار پنج نفرشان مشغول کشیدن سیگار بود!! ترجیح دادم که سبقت بگیرم و به تنهایی بروم.
به گهر که رسیدم دلم گرفت. خشکسالی سالهای اخیر و نزدیکی به فصل خزان و همزمانی با ماه زمضان باعث شده بود که سکوت و خلوت کسل کننده ای بر آنجا حاکم شود. فقط در حدود بیست چادر در کنار دریاچه برپا شده بود. با خودم گفتم خلوت کردن با خود هم عالمی دارد. چادر را برپا کردم و نهارم را به تنهایی خوردم و استراحتی کردم و بعد شروع کردم به قدم زدن در اطراف. اندکی راه رفتم که به گروهی از بچه های با مرام کوهدشت (یکی از شهرهای لرستان) برخوردم. تعارف کردند که در کنارشان بنشینم. تشکر کردم و خواستم بروم. اما مگر گذاشتند؟ تا پاسی از شب با هم بودیم و در کنار آتش اجاقی که برپا کرده بودند خوریم و آشامیدیم و البته که اسراف نکردیم ولی انصافاً افراط کردیم!! آخر شب هم در محبت و مهمان نوازی سنگ تمام گذاشتند و خودشان چادرم را به کنار چادرهای خودشان منتقل کردند.
فردای آن شب بار دیگر به تنهایی کوله بارم را بر دوش گذاشتم و راهی سرچشمه و پس از آن دورود شدم. در دورود ناهار را در پارک آزادگان خوردم و شب با قطار به اهواز برگشتم. بار دیگر به من ثابت شد که در سفر به دریاچه گهر حتی اگر در طول راه تنها باشم در آنجا تنها نخواهم ماند. به قول یکی از ترانه های لری: برارونم خیلی ین هزار هزارن. (برادرانم بسیارند، هزاران هزار هستند) اگر چه کسانی که در کنار من بودند هم سن و سال فرزندان من بودند.
نمایی از سرچشمه بدون آب دره طولانی پنبه کار تنها در مسیر
تصاویری با بچه های با مرام کوهدشتی
اشترانکوه در ابر نمای پیش روی چادر من بساط نهار من در پارک آزادگان دورود