عکس یادگاری(8/12/84)

   چندی پیش «اون» آماری داده بود و ادعا کرده بود که در طول یک سال بیش از 500 نفر همراه او در صعودها شرکت داشتند. هرجور حساب کردیم دیدیم که با این تعداد صعود و این محدودیت نفرات و این ممنوعیت آوردن همراه، این عدد دور از ذهن است تا اینکه ظریفی گفت:در کوهستانها معمولاً ما چوپانهایی را می بینیم که گوسفندانشان را به چرا می برند شاید «اون»  آنها را هم می شمارد و جزء آمارش می آورد. ما این حرف را به شوخی برگزار کردیم تا اینکه در جائی یک عکس از «اون»  با یک ژست عجیب دیدم با تعدادی گوسفند در پشت سرش که با دوربین خودش هم گرفته شده است. دوست ما این عکس را که دید گفت: دیدی گفتم. نه تنها «اون» آنها را جزء آمارش میاره بلکه باهاشون عکس یادگاری هم میگیره.

   از آمار که بگذریم یک مسئله  هنوز برای من حل نشده و آن ژست عجیب  «اون» در این عکس است که در جائی که انسان می تواند راست راست راه برود چرا  «اون» چهار چنگولی راه می رود؟

مشکل تریبون(19/11/84)

   پیش تر (در مقاله ماجرای تشکر) در مورد تشکر کردن خودم به نمایندگی از کوهنوردان از میزبانی برق مازندران گفته بودم. و نیز گفته بودم که «اون» بعد از این کار من چه الم شنگه ای راه انداخت. من تا چند سال در تعجب بودم که «اون» چرا از این کار من برآشفته شده که حتی تا سالها بعد هم فراموشش نمی کند تا اینکه متوجه شدم که در سالهای اخیر هر وقت که فرصتی پیش آمده «اون» در مراسم اختتامیه به عنوان نماینده کوهنوردان پشت تریبون رفته و از میزبانان تشکر کرده است.
   عکس زیر از یکی ازاین مراسم گرفته شده. البته شاید تعجب کنید از اینکه در این عکس جمعیت زیادی را می بینید که گوش تا گوش نشسته اند و به تریبون خیره شده اند در حالی که کسی پشت تریبون نیست. اشتباه نکنید «اون» پشت تریبون ایستاده و داره سخنرانی می کنه. در اینجا یک اشکال فنی وجود داره.من فکر می کنم که تریبون را کمی بلند ساخته اند. نظر شما چیست؟



# 1 11 840

اون خوش شانس بود(26/10/84)

   بالاخره «اون» موفق شد دهان ما را ببنده. چندی پیش با عده ای از دوستان از جمله «اون» بودیم. دوستی احوال مرا پرسید و من هم از دهانم پرید که مدتیه قرصهای قلبم کمیاب شده و به سختی گیر میاد. همینکه  «اون» این صحبت مرا شنید مشخصات قرص را پرسید که برایم تهیه کند. هر چه اصرار کردم که خودش را به زحمت نیندازد نشد که نشد و «اون» دو روز بعد آمد پیشم و 2 بسته قرص 100 تائی را روی میز من گذاشت و ما را شرمنده خودش کرد. به «اون»  گفتم اینطور که تو مرا شرمنده کردی دیگر نمی توانم ماجراهایت را در صفحه لبخند آزاد بنویسم حالا بگو چه کار کنم؟ در جواب گفت از چیزهای خوبم بنویس می خواستم بگم  آخه تو که چیز خوب کم داری که یادم اومد که همین کار«اون»  خیلی خوب بوده و به خاطر تشکر هم که شده باید بنویسم.
     راستی یادم اومد «اون»  شانسش هم خیلی خوبه چون در هنگام صعود به قله چمن مشهد همه دیدند که وقتی در مراسم اختتامیه می خواستند به قید قرعه به چند نفر هدیه بدهند اولین قرعه به نام «اون» در آمد که در زیر عکسی از«اون»  در حالی که ذوق زنان پتوی اهدائی خود  را گرفته می بینید. 

  

ماجرای تشکر (3/10/84)

   در این مراسم اختتامیه اتفاقات جالبی می افتد که جون می دهد برای نوشتن در صفحه لبخند آزاد. در صعود سراسری آزادکوه چند سال پیش که من هم در آن شرکت داشتم شرایط میزبانی دوستان مازندرانی از هر جهت خوب بود و جای شما خالی خیلی خوش گذشت. در اواخر مراسم اختتامیه یکی از دوستان همدانی که پهلوی من نشسته بود به من گفت که خوب است که یکی از ما به عنوان نماینده کوهنوردان برود پشت تریبون و از میزبانان تشکر کند. من هم گفتم که سرپرست ما جون می دهد برای این کار اگر چه کمی تا قسمتی لهجه دارد ولی تابخواهی سروزبون دارد. رو کردم به «اون» و گفتم برو این کار را بکن. با حالتی سرد گفت که نیازی به این کار نیست. دوباره دوست ما اصرار کرد و گفت ای بابا کار سختی نیست خودت برو و چند جمله بگو. من هم رفتم و با کسب اجازه از حضار این کار را کردم. بعد از خاتمه مراسم چون این کار، کار تازه ای بود بنده را خیلی مورد لطف و تشویق قرار دادند ما هم در پوست نمی گنجیدیم که ناگهان چشمم به «اون» افتاد که رنگ صورتش تا فرق سر عریانش شده بود عینهو لبو و در حالی که صدایش می لرزید گفت: اصلاً حرمت نگه نمی داری اصلاً رعایت سرپرستی را نمی کنی کی به تو اجازه داد که بروی و صحبت کنی مگر سرپرست نداشته بیدی؟ پس من اینجا چه کاره بیدم؟ و و و ... خلاصه دردسرتان ندهم تا یک سال بعد من عقوبت این کار را پس می دادم و «اون» هر وقت در جلوی جمعی به من می رسید با آن لبخند ملیح همیشگی می گفت تو که ماشاءالله  ماشاءالله خیلی خوب نطق می کنی و به زبان بی زبانی می گفت که بدون اجازه «اون» هیچکس بناید پلک بزند.